X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

یادداشت های دادو

خواب پلنگی ...

 

  

 

دیشب خواب دیدم که یک حیوانی شبیه گربه پشت سرم راه افتاده است و دارد می آید ، با خودم فکر کردم گربه است و لابد گرسنه است ولی چیزی نداشتم که به او بدهم ... کمی بعد راهم را کج کردم و وارد یک محوطه شدم که بی شباهت به بازار سنتی خودمان نبود و دیدم که مردم با دیدن آن گربه وحشت زده فرار می کنند و این بار که دقیقتر نگاه کردم دیدم کمی از گربه بزرگتر است و البته کمی بیشتر !! یک چیزی در مایه های یک شیر ماده سیاه !! شاید هم پلنگ سیاه !! شاید هم گربه ی وحشی !!


خلاصه اینکه کمی ترسیدم ولی به راهم ادامه دادم و او هم دنبال من می آمد تا اینکه به یک جائی رسیدم که جمعی داشتند ناهار می خوردند ، تقریبا شبیه دورهمی های قدیم کارخانه بود که هر کسی ناهار خودش را گرم می کرد و می خورد !! مرا هم دعوت کردند و من به جای اینکه کنارشان بنشینم یک تکه از مرغ را از توی قابلمه ی همکارم برداشتم و جلوی آن پلنگ سیاه انداختم و او آن را به دندان گرفت و خیلی سریع برگشت ... همکارم به من گفت : " مرغ را که درسته به گربه نمی دهند " و من گفتم : " اگر می دانستی چیست ، حتی نمی توانستی برنج ات را هم بخوری ... "


صبح بعد از بیدار شدن توی اینترنت سرچ کردن ببینم در تعبیر خواب چیزی در رابطه با پلنگ سیاه پیدا می کنم که دیدم نیست ، البته در مورد شیر چیزهایی وجود داشت که به درد خواب من نمی خورد !!

 

===

 

دو روز بود که یک مگس بدجور مزاحم زندگی و آرامشم شده بود ... ولی همیشه قبل از اینکه اقدام به قتل بکنم ؛ حتی در حد مگس ، یک فرصت فرار می دهم تا برود دنبال کارش !! ولی انگار خوشش آمده بود که یک محوطه بزرگ برای پرواز کردن و سرک کشیدن پیدا کرده بود ...


مزاحمت های از نوع ویزویزی از همان کودکی ، برای من اصلا قابل تحمل نبود و در زمان های قدیم اگر مگسی در اتاق بود من غذا نمی خوردم و با چشمانم مگس را رهگیری می کردم و بالاخره مادرم بلند می شد و او را بیرون می کرد تا من غذایم را بخورم ... نشان به این نشان که وقتی سربازیم به سقز افتاده بود مادرم گفته بود : " سقز جای سردیه  و مگس کم پیدا می شود !! " یعنی این نهایت جای راحتی بود که می شد برای من تصور کرد ...

 

کارمند که بودم همیشه یک خط کش چوبی روی میزم بود که فقط به کار کشتن مگس ها می آمد ، یعنی وقتی مگسی در اتاق ویز ویز می کرد که مطمئناً بدترین مزاحم برای یک کار دقیق می تواند باشد ( آن زمان حسابرس بودم ! !) مسیر حرکتش را رهگیری می کردم و اجازه می دادم با خیال راحت پرواز بکند و البته یک هشدار قبلی می دادم که برو بیرون !! و وقتی از پروازش لذت می برد ناگهان با یک خط کش سریع در هوا برخورد می کرد و کنار دیوار می افتاد ... گاهی اوقات همکاران به صدای شکسته شدن ستون فقرات مگس متوجه می شدند که مگسی در هوا کشته شده است !!

 

امروز موقع ناهار این مگس خیلی اذیت کرد و می آمد و بالای سرم پرواز می کرد و حواسم را پرت می کرد ، بانو هم داشت حرف می زد و می دید که اصلا حواسم به حرفهایش نیست و برای همین به مگس گفتم : " برایت مرگ ناجوری پیش بینی می کنم !! " کمی بعد مگس روی میز نشسته بود که سر رسیدم ، بلافاصله دمپائی را بیرون آورده و چنان در هوا به او زدم که صدای ستون فقراتش عینهو شکستن گردو بلند شد !! بانو با تعجب ماجرا را می دید و گفت : " خیلی از دست اش عصبانی شده بودی هاااا ! " گفتم : " برای این دو روز پرواز آزادانه ، لازم شد مابقی عمرش را در خواب بگذراند ..."

 

تاریخ ارسال: یکشنبه 18 شهریور 1397 ساعت 18:18 | نویسنده: دادو | چاپ مطلب 1 نظر