یادداشت های دادو

فرهنگ صادراتی ...

 

جمعه پیش ، طرف های ظهر بود که زنگ خوردیم و دعوت شدیم به همراهی در یک ددر همین دور و برها ... و البته ناهاری که در ادامه داشت ، کوفته !! طبق معمول اساس بر این بود که جای باشد خلوت و خنک و زیبا ...

 
 

تا مرند رفتیم و در دودلی پیچیدن یا نپیچیدن از مرند رد شدیم ولی مادربانو علاقه ی خاصی به مرند دارند و برای همین قرار شد برویم طرف شهر زنوز و کمی بگردیم و در ادامه کمی هم برویم در اطراف مرند حضور بهم برسانیم ... ورودی زنوز و یک تابلوی معروف دیگر ؛ " به پایتخت سیب ایران خوش آمدید ! " وقتی یکی می خواهد کاری بکند بقیه زود دست به کپی می شوند !! بزرگی گفته بود که اگر انسان ها را آزاد بگذارید از روی هم کپی می کنند !! البته جوانترها فکر می کنند که اگر انسان آزاد باشد هر روز یک اختراع ثبت می کند !! ( اینها مربوط به همین داستان پایتخت سازی شهرها بود ...)

 

زنوز یک باغستان بزرگ است و برای همین نمی شود به آنجا باغشهر گفت !! مجموعه ای از باغات با مالکیت خصوصی و دیوارکشی ها و اگر کسی فریب این تابلوها را بخورد که می نویسند مقدم میهمانان مبارک و میمون و اسب و گاو شتر و ...منظور تابلو نویس را نگرفته اند ، مهمان نوازی گاهی معنی عام دارد و گاهی معنی خاص !! خیلی ها مهمان نواز هستند ولی برای مهمان های خودشان و نه برای  از راه رسیده ای !! اینها مهمان نوازان خاص هستند ... برخی مهمان نواز هستند و اعتقاد دارند مهمان حبیب خداست و کمی دلشان بزرگتر و بازتر است و آن را شامل حال هر مسافری می کنند !! برای همین در ساخت و سازهای شهری شان پارک و جاهای مناسبی برای مهمان وجود دارد . مهمان های امروزی هم که اغلب حبیب خدا نیستند و می توان آنها را از حساب و کتاب مهمان نوازی کنار گذاشت !!!

 

خلاصه اینکه رفتیم تا شهر زنوز و قرار شد سری به پل تاریخی " قیزیل کورپی " ( پل طلائی ! ) بزنیم !! یک چیزی هم جالب بود و آن اینکه بجای پل تاریخی نوشته بودند پل باستانی که اینهم می تواند داستانی باشد برای خودش !! از قدیم الایام زنوزی ها بدلیل اینکه درآمد داشتند و دست شان به دهانشان می رسید اعتقاد داشتند که خودشان سری هستند در میان سرها و تابعیت مرند را زیاد قبول نداشتند و برای همین از همان دیرباز توی جاده برخلاف خیلی جاهای دیگر زده بودند " شهر زنوز " و این شهرِزنوز خود داستانی داشت ... یک جایی تابلو زده بودند و البته برای یک مسافر غریب نامفهوم بود ولی برای یک شهروند زنوزی شاید زده شدن تابلو ، زیادی بود !!! همین تابلو مرا گمراه کرد و رفتیم و از یک کوچه بن بست سردرآوردیم و در انتهای کوچه چند مرد ایستاده بودند و یکی هم گفت : "  تابلو زده بودند که اینجا بن بست است " و من گفتم : " البته با یک ماژیک اگر فلش می کشیدند معلوم می شد که منظورشان کدام کوچه است !! " و همو بود که گفت : " ما از صبح اینجا داریم ماشین ها را برمیگردانیم و در همین مورد داشتیم حرف می زدیم ! " و من گفتم : " بهتر نیست بروید و از مرند یک نفر بیاورید تا برایتان کارهای شهرداری را بکند " و خندیدم و او هم خندید !! ولی خنده ی من کجا و خنده ای او کجا !؟ در بازگشت به آقئین ( برادربانو ! ) گفتم : " بروی داخل زنوز و به یک زنوزی بگوئی که بروید از مرند برای خودتان شهردار بیاورید ، یک حرکت تاریخی بود و بیچاره چشم هایش گرد شده بود !!"

 

اطراف رودخانه و پل را مسافران اغلب غریب بطرز ناشیانه ای قرق کرده بودند و چاره ای نداشتند ، چون زنوزیان نهایت خِست را در مورد دادن حریم به رودخانه بکار برده اند و نهایت استفاده برای باغ کردن و مال خود کردن !! و البته هر از گاهی سیل می آید و اندوخته شان را می برد و دیوارشان را خراب می کند ولی انسان در مسیر غلطی که انتخاب می کند بینهایت لجوج تشریف دارد !!

 

http://s9.picofile.com/file/8335009268/IMG_20180817_134710.jpg       http://s8.picofile.com/file/8335009342/IMG_20180817_140102.jpg

 

http://s8.picofile.com/file/8335009426/IMG_20180817_140040.jpg

  

http://s8.picofile.com/file/8335009484/IMG_20180817_140353.jpg

  

http://s9.picofile.com/file/8335009576/IMG_20180817_135802.jpg   http://s9.picofile.com/file/8335009642/IMG_20180817_140433.jpg

 

از زنوز بیرون آمدیم و چون راه زیادی نبود بطرف جلفا پیچیدیم ... و خودمان را برای ناهار به پارک کنار رودخانه رساندیم و ناهار را خوردیم و گشت و گذاری هم داشتیم و کمی خرید و در بازگشت بود که در مقابل یک مجتمع بزرگ ایستادیم و رفتیم داخل و ناگهان یکی از دوستان را دیدیم ؛ آن دادوی دیگر و خیلی جالب شد و جالبی اش اینکه دائی جانش که از آمریکا آمده بودند نیز همراهشان بود !!


یک خارجی مقیم ؛ از نوع سالهای دور را می توان از سادگی پوشش و رفتارش شناخت !!

 

خوش و بشی کردیم و کمی هم با هم قدم زدیم ... بار اولمان بود که همدیگر را می دیدیم ولی انگار دائی خودم بود و از سالهای دور می شناختمش ، البته با فک و فامیل آن یکی دادو دورادور و نزدیکانزدیک آشنائی داشتم و این یکی خیلی غریب افتاده بود !! از آمریکا پرسیدم و گفت : " خوب است و بدک نیست !! " گفتم :" با این تعریفی که شما از آمریکا کردید ، من در جواب شما باید ایران را چونه توصیف بکنم !؟ " خیلی کوتاه خندید ... چند دقیقه ای با هم بودیم و حرفهایی بین ما رد و بدل شد که حق دارند نوشته و ثبت گردند ولی نکته ی اساسی دیگری باید نوشته شود ...

 

آن یکی دادو تعریف می کرد که در راه آمدن به جلفا، توی پلیس راه تبریز - مرند ، پلیس ماشین را نگهداشت و مدارک خواست و من هم مدارک را دادم و بعد که دید همه چیز کامل است ، سرش را آورد داخل ماشین و دید همه کمربند هم دارند ، حتی پشت نشینان و خلاصه اینکه دخترش که وسط نشسته بود کمربند نداشت و گفته بود که او کمربند ندارد !! ( تا اینجا به رخ کشیدن قانون بود و رعایت تا این حد !! ) ولی انگار پلیس برای منظور دیگری آمده بود و بهانه اش جور شده بود و خلاصه اینکه بعد از یکی دو نوبت کشمکش (!) گفته بود که دوباره مدارکت را بده ببینم !! ( این برای راننده های جاده ای یک معنی دارد و آن اینکه یک چیزی لای مدارک بگذار و بده بیاید !!! ) و جالب اینکه چون پول همراه نداشتند ، سی هزار تومان از دائی گرفته بودند و گذاشته بودندلای مدارک تا آقای پلیس دست از سرشان بردارد !!!! ( و این قسمت به گند کشیدن قانون بود تا آن حد !! ) و تعریف می کرد که به دائی گفتم که خوب شد خودت دیدی والا باور کردنش کمی سخت است !!!

 

به دائی جان از آمریکا آمده گفتم : " اگر این دم خروس بگذارد (!) ما فرهنگ مان را به تمام جهان صادر خواهیم کرد !! "

 

تاریخ ارسال: دوشنبه 29 مرداد 1397 ساعت 10:09 | نویسنده: دادو | چاپ مطلب 1 نظر