X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

یادداشت های دادو

با سه شنبه تان چه کردید ؟

 

دوشنبه شب مهمان بودم و برای همین سه شنبه را در خانه ی مادرم شروع کردم ... آپارتمان مادرم در محله ی قدیمی مان هست و برای همین کل محیط برایم دل انگیزتز است !! دوشنبه شب هوا خیلی خنک بود و من مجبور شدم از لحاف استفاده بکنم !! و ته دلم کمی به حال مسافرانی که با چادر به تبریز آمده بودند سوخت ، مخصوصا آنها که از مناطق گرمتر می آیند و حوالی صبح یخ می زنند !!

   

صبح را با تماشای حالا خورشید شروع کردم ؛ برخلاف نوبت آخری که دیده بودم و زیر دارائی آمده بود برای پاره ای پاسخگوئیها و فردایش رئیس بانک مرکزی مستعفی شد !! این بار بنظر رسید که خیلی آبکی تشریف داشت !؟ شاید هم با جدی شدن استرس های روزانه (!) آدم انتظار دارد که جدیت در مسایل روزمره هم بالا برود و وقتی می بیند که یک عده ای نانشان چربتر از این حرفهاست که با این نه من غریبم ها (!) به خطر بیافتد ، احساس آبکی بودن برنامه را می کند... خلاصه اینکه زیاد حال نداد و برای همین آماده ی بیرون رفتن شدم و قرار شد سررتهم دو فقره مرغ بخرم و به خانه بدهم !! مرغ را زده بودند 10500 و من دو فقره مرغ گرفتم و 43هزار تقدیم کردم و به خانه برگشتم ... البته در همان چند قدم اول ابتدا خدا را شکر کردم که توی جیبم یک مقرری دارم و می توانم نیازهای اولیه را تهیه بکنم و بعد کمی دلم سوخت به حال کسانی که برای تهیه مایحتاج اولیه و ساده هم گاهی کم می آورند !!!

 

چند قدم پائین تر دیدم که آرایشگر محله در دکانش را باز کرده و دارد جلوی مغازه اش را جارو می کشد و برای همین با مرغ ها وارد شدم و مرغ ها را دادم در یخچالش گذاشت و مشغول پیرائیدن سرم شد !! در این مدت بحث را  کمی از بالادست شروع کردیم و آمدیم تا همان حوالی بانک مرکزی و تقریبا ارتفاع موهای منهم به پوست سرم رسیده بود !! آرایشگر محله مان با اطمینان می گفت که تا شهریور وضع اینجور است و دلا ربه وضعیت قبلی برمی گردد وکار کارِ خودِ دولت است !! البته یک جائی هم گفت : " مملکتی که آخوند بچرخاند همین می شود !! " و من فکر کردم که وقتی آرایشگرِ سرمشغول می تواند اینهمه در کار کشورداری کاربلد باشد ، چرا آخوند فارغ البال نتواند !؟!؟ "

 

موقع رفتن تعارف کردم که مرغ ها بماند و بروم دوباره خرید بکنم ولی خودش راضی نشد و مرغ به دست به خانه برگشتم و دیدم مادرم نگران شده است که دو تا مرغ از سر کوچه اینهمه وقت نمی برد و لابد فکر کرده بود که دیده اند دو تا مرغ می برم و مرغ قاپ ها ( معادل همان کیف قاپ ها !! ) زده اند و برده اند و ...

 

بعد راهی بازار شدم و سری به دوستم زدم که قرار بود اندازه های کابینت و کمدهای اشپزخانه را استخراج بکن د و بدهیم برشکاری و بعد هم سوار بکنیم ... طرحی که داده ام در بازارکار فعلی شهرمان بین 15 تا 25 میلیون آب می خورد !! البته اگر دست کابینت ساز بدهم و حساب کتاب کرده ام و حدود 3-4میلیون مصالح می برد !! و تازه همه ی مسائل پس و پیش اش بماند !! نقشه و مدارک را در خانه جاگذاشته بود و قرار شد وعده مان بماند برای چهارشنبه !! این روزها فراموشی زیاد به چشم می خورد ...

 

بعد از ظهر رفته بودم چاپخانه ی دوستم و و کمی بحث های حرفه ای و اخلاقی در زمینه بازار کار داشتیم ، هر چه قدر هم اوضاع مسایل دیگر خوب نباشد ، منبر گذاشتن های من خوب هستند و قابل استفاده برای دیگران ... و عصر باتفاق بانو قرار گذاشتیم و رفتیم ایستگاه راه آهن و برادربزرگ و خانواده اش را بدرقه کردیم برای سفر مشهد ... البته کمی دیر رسیدیم (  10دقیقه ) و با تلفن داداش بزرگ را خواستیم و آمد و چیزی خریده بودیم و دادیم و با بچه ها تلفنی خداحافظی کردیم ... خیلی وقت بود به ایستگاه راه آهن نرفته بودم !!


هلال ماه نو هم در آسمان بود و بسی زیبا ... برای شام و شب مانی دوباره برگشتیم خانه ی مادرم !!

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 24 مرداد 1397 ساعت 15:48 | نویسنده: دادو | چاپ مطلب 2 نظر