یادداشت های دادو

روزگذرانی ها ...

 

 ثانیه ها را پاس می کنیم  ، روزها را قدم به قدم جلو می رویم و هفته ها را سپری می کنیم ... تیرماه را هم به نیمه رساندیم !! این روزها مردم بنوعی عصبی تشریف دارند و همه ی این عصبی ها برای بازگو کردن ناآرامی شان یک دلیل موجه و کلی دارند ؛ اوضاع خراب اقتصادی !!!  ولی من فکر می کنم خیلی ها دلایل دیگری دارند که مخفی می کنند و پشت ماسک یک دلیل همه پسند جمع شده اند ...

   

و من حالم خوش تر است ، نه به خاطر اینکه از خانواده ی مرغ طوفان بوده و از طوفان اقتصادی ترسی نداشته باشم ؛ فقط بخاطر اینکه از به چیزهای بهتری فکر می کنم وخودم را از هیاهوی ساحل دور کرده ام !! ساحل شلوغ گفتم و بلافاصله یاد ساحل گیسوم افتادم و هیاهو گفتم و یاد رسانه ها افتادم که اساس کارش های و هوی سازی و جوسازی برای فعالیت کسانی ست که پشت سرشان  هستند !! وقتی از مردم و رسانه ها کمی فاصله بگیریم ، هم بازار آنها از رونق می افتد و هم ذهن ما آرام می شود !! و فکر می کنم همه ی ما متفقا در این چهل سال به این نتیجه رسیده ایم که سیاستمداری موفق است که کلیدش به این روزنامه ها بخورد و نه سیاستمداری که کلیدش به قفل مشکلات مردم بخورد !!

 

بعد ازآخر هفته های گرم ، اول هفته های خنکتری داریم و از قرار معلوم این روال برای تیرماه تعریف شده است و هواشناسی هم چنین برنامه ای را پیش بینی کرده است ، دیروز صبح هوا فوق العاده مطبوع بود ...( اخبار هواشناسی برای آن دسته از مهمان ها که می خواهند به تبریز بیایند !! )

 

دیروز بعد از ظهر موجر مغازه ی دوستم آمده بود برای تمدید قراردادی که ابتدای سال باید می بست !! بی نظمی و بی برنامگی در جامعه آن قدر زیاد است که آدم گاهی فکر می کند چگونه این چرخ زندگی می چرخد !! و این شامل همه ی ادارات می شود و نظر خیلی ها را که فکر می کنند به کجا می رویم را باطل می کند !؟ چرا که برا یبه کجا رفتن اصلا نه برنامه ای در بالادست هست و نه اراده ای در پائین دست !! اینجا جریان رودخانه ی زندگی مانند برنامه ی سیل است ، همینطور می رود و پیش می رود !!

 

از جریان مالک و مستاجر و سرقفلی و ارباب و ... حتما چیزهایی شنیده اید !! گاهی اوقات برخی ها که صاحب زمینی هستند ، مغازه و یا ساختمانی را می فروشند ؛ البته سرقفلی اش را و خریدار فقط صاحب بالاتر از زمین است و زمین متعلق به صاحب زمین می ماند !! در این حالت می گونید فلان ساختمان و طبقه یا مغازه  اعیان دارد ولی عرصه ندارد !! این یک حالت آچماز است ، یعنی صاحب ملک نمی تواند برای زمین اش بکند و صاحب ساختمان نمی تواند کاری برای مغازه اش بکند و این حالت قفل مانند ادامه می یابد تا زمانی که یکی از اینها کارش به دیگری بیافتد و اذیت ها و آزارها شروع می شود !!! و برای همین وقتی از بالا به شهرها نگاه می کنیم ، بیشتر حالت مخروبه می بینیم و زیبائی شهرهای ما در اطراف خیابان هاست که بنحوی دست شهرداری و دولت افتاده است و معضل عرصه و اعیان ندارند ... این مورد در شهرها کمی کم رنگ و در روستا ها خیلی پررنگ است ؛ مثلا در چاراویماق ( قره آغاج ) که منطقه ای در جنوب آذربایجان شرقی است و چهار ارباب بر آنها حکومت می کرد و بعد از انقلاب فرار کرده بودند و حالا برگشته اند !! کلیه ی زمینها طبق سند (!) متعلق به ارباب هاهستند و روستائیان بعد از انقلاب سالها روی زمین کار کرده اند و حالا که ارباب برگشته است از راهها یقانونی دارد پدرشان را درمی آورد و مثل سالهای قبل باج سبیل می گیرد !!! در یکی از روستاها من با یکی حرف می زدم و خیلی ناراحت بود و تعریف کرد که ارباب کلیه ی زمینهای آنها و روستایشان را به اهالی روستای دیگری که با آنها خصومت دارند اجاره داده است و آنها چاره ای جز مهاجرت به کرج ندارند !!! و این بعد از چهل سال شعار دادن و انقلاب کردن و ... هنوز وجود دارد !!

 

خلاصه اینکه دیروز بعد از ظهر ، بین گفتگوی یک موجر و مستاجر بودم و قرار شد یک قراردادی بین آنها تنظیم بکنم !! ابتدا یک سیاهه نوشتم برای تائید تا بعد که همسایه ی بغلی ( معتمد کاراژ ) آمد ، آن را زیر قرارداد قبلی بیاورم !! همسایه آمد و وقتی کاغذ را دست اش دادند یک نگاهی به آن کرد و یک نگاهی به من و گفت : " این که خودش یک پا بنگاهی و قرارداد نویس است !! و من تعریف کردم  از روزگاران کمی دورتری که برای فوتبال بازی کردن به حاشیه ی شهر می رفتیم و وسط بازی مردهایی می امدند و دنبال باسواد می گشتند و بین خودشان زمین هایی را قولنامه می کردند و از این نوشتن و سوادداری 5 تومانی هم به ما می رسید و حالا من همه جا تعریف می کنم که در فروش حاشیه ی شمالی شهر دست خط من وجود دارد !! القصه آنرا ضمیمه ی قراردادشان کردم و بلند شدند برای رفتن که همان معتمد کاراژ گفت : " والله شما اگراین نوشته را در بنگاه می نوشتید ، حداقل از هر کدام از طرفین 150 یا 200 هزار تومانی می گرفت و تشکر کرده و خارج می شدید !! برای من که شاهدم فرقی نمی کند ولی حداقل نفری 50 هزار برای این بدهید که کارتان را راه انداخت !!! " البته که ندادند ... و منهم گفتم : " همین کارها را می کنید که رویتان نمی خندد !! "

 

طرفهای ساعت 19 بود که باید به والیبال می رفتم ... هوا نسبت به روزهای قبل خنک تر بود و حوالی 33درجه را نشان می داد ، از وقتی در مهاباد 46 را دیده ام ؛ 33درجه را خنک میپندارم !!!! سازه های ورزشی را معلوم نیست چه کسی نظارت می کند ، شاید هم ابتدا درنظر دارند گاوداری بسازند و بعد نظرشان عوض می شود و سالن ورزشی می کنند !!؟؟ هواکش ها به جای اینکه در بالای ساختمان باشد ( برای در دسترس بودن ! ) در 2 متری کف سالن گذاشته شده بودند و ... جمعمان کم بود و خیلی هم خوب بود !! وقتی تعداد استاندارد باشد و افراد ناشی زیاد باشند ، این زیاد بودن نفرات دردسر می شود !! شاید برای همین بوده که برای توسعهو پیشرفت کشور شعار " فرزند کمتر و زندگی بهتر " را دیگرانِ دانا ساخته در دهان شاهِ نادان ما گذاشته بودند !!!! وقتی سیل جمعیت راه افتاد که غالبا در این مواقع فهم زیر نفهمی له می شود !! اوضاع به نفع رِندها می شود !!!

 

دستور آمد که برویم برای ددر بیرون از شهر ، برای رفع و کاستن دلتنگی های مادر و مادر بانو ...


برمیگردم و بقیه را می نویسم ...

 

تاریخ ارسال: دوشنبه 18 تیر 1397 ساعت 10:43 | نویسنده: دادو | چاپ مطلب 1 نظر