یادداشت های دادو

اردی دَدَرِ بهشتی ...

 

پریشب خانه ی مادر مهمان بودیم و برای روز جمعه برنامه ی خاصی نداشتیم و برای همین یک برنامه سر راه جمعه مان سبز شد ؛ آنهم سبز در طیف های مختلف !!! حوالی ساعت 11 بود که زنگ خوردیم و مادربانو خبر داد که برای یک دور زدن و تماشای بهار آماده شده اند و ما را هم دعوت کردند که در کنارشان باشیم و ما هم مادرمان را برداشتیم و رفتیم خانه ی مادربانو تا ددرمان را از آنجا استارت بزنیم ...

 

 

 

یک نیمچه خبری رسید که دست دارند طرف های شهرستان هوراند بروند و در ادامه این خبر تائید شد و با همان نیت راه افتادیم ... شهرستان هوراند در شمال شرقی استان آذربایجان شرقی و محصور بین شهرستان های اهر در جنوب ، کلیبر در غرب و در شرق و شمالشرق به استان اردبیل همسایگی می دهد !! در میان شهرستان های استان شهرستان های چاراویماق ، هوراند ، ورزقان و هشترود (!!) تقریبا محرومترین ها بشمار می رفتند(!) و می روند(!) و خوشبختانه همین محرومیت باعث شده است تا طبیعت بکر و دست نخورده ای داشته باشند و مطمئنا اگر دست انسان بظاهر متمدن ( از نظر لباس و ماشین ! ) قبلاها به آنجا رسیده بود و مدیریت غلط در آنجا نقشه و تدبیر پیاده کرده بود (!) ، حالا یک زباله دان شده بودند مثل خیلی از جاهای کشور !!

 

ابتدا چند تا عکس از رزهای حیاط خانه ی مادربانو گرفتم که نگویند گل در خانه و ما توی کوه و بیابان می گشتیم !!

 

برنامه ی ما حوالی ساعت 12 استارت خورد و برای همین بطرف شهرستان اهر راه افتادیم تا ازآنجا به هوراند برویم ... در ابتدای مسیر چشم اندازهای زیبا و وسیعی از آلاله ها در مسیر تبریز به شهر خواجه داشتیم و همین امر نشان می داد که در منطقه ای که می رفتیم به دشت های لاله بخوریم ... نرسیده به گردنه معروف گوئجه بئل ( که همه ی کسانی که از پشت کوه می آیند ، از آنجا رد می شوند !! )، آسمان خبرهای دیگری در آستین داشت و ابرهای سیاه بدجور توی چشم بودند و من به آقئین ( برادربانو ) گفتم : " حالا کم کم وارد بحران می شویم !! "

 

 

 

دیروز یک روز از نوع بحران آسمانی بود و انواعی از ابرهای زیبا و خشن در بالای سرمان در حرکت بودند و مناظر زیبائی از طرح های ابرو باد درست کرده بودند و نبود نور کافی و عدم توانائی موبایل برای درج چنان صحنه هایی فقط استفاده را منوط به چشم کرده بود ؛ نه تنها وسایل همیشگی و کوله پشتی ام را کنارم نداشتم بلکه نوکیا را هم نداشتم تا چند تا عکس خوب بگیرم ...


 

گورستان یک روستا با چشم انداز و پلاژ اختصاصی !!

 

منطقه ی هوراند بسیار سرسبزتر از آن است که به توصیف بیاید و بهم پیچیدگی تپه ماهورها و کوههای خشن طوریست که انسان از تماشا سیر نمی شود و هی دلش می خواهد عکس بگیرد ولی نه آن قابیست که هر چه در چشم بیاید را بشود در دوربین کرد ... چند نوبت بارش شدید را هم دیدیم و خیلی حال داد ، اصولا لذت باران به این است که در ایوان نشسته باشی و آن را توی حیاط ببینی و یا توی ماشین باشی و مبارزه ی بی امان برف پاکن ماشین و باران را به تماشا بنشینی !! چند جا هم بود که ماشین ها کنار کشیده بودند و داشتند روی ماشین ها را می پوشاندند که از تگرگ صدمه نبیند و امممما زنده ترین تصویر مسیری که می رفتیم ، کوچ عشایر قره داغ بود و چادرزدن ها و گله های بزرگ گاو و گوسفند ...

 

ادامه ی مسیرمان از شهر هوراند بطرف شهر آبش احمد بود... ناهار را در مسیر خوردیم و دقیقا در نقطه ی طلائی ناهار بودیم که باران خودش را مهمان سفره مان کرد و  ...

 

 

 

و بعد از یک تجدید دیدار از آبش احمد و آبگرم معروف متعلق ( موتالو ) بطرف مسیر کلیبر پیچیده و از راه کلیبر راهمان را برگشت دادیم ... توی مسیر هر از گاهی باران داشتیم و حوالی ساعت 11 شب بود که به ددر 12 ساعته مان پایان دادیم ...

 

تاریخ ارسال: شنبه 22 اردیبهشت 1397 ساعت 14:35 | نویسنده: دادو | چاپ مطلب 1 نظر