X
تبلیغات
زولا

یادداشت های دادو

می پیچیم ...

 

یکی دو روز است که در خاور میانه مشکلات به حد اعلای خودش رسیده است و همین امر باعث دل پیچه ی شدید شده است !! یک نمونه ی نزدیک و شبیه به این مورد هم در زمانی اتفاق افتاده بود که از دماوند برگشته بودم !! یک کوهنوردی بسیار سریع و فشرده و بدون استراحت که باعث شده بودتا خاور میانه دچار تنش بشود و هیچ چیزی نمی توانستم بخورم تا اینکه اجبارا به پزشک مراجعه کردم و آمپول رانیتیدین برایم تجویز کرد و مثل برخی فیلمهای آمریکائی که در نهایت متوسل به استفاده از سلاح اتمی می شوند، شدم !!

 

 

 

برای ساعت 19 یکشنبه تایم والیبال داشتیم و من به یکی از دوستان قدیمی ( که سالها پیش با او در چاپخانه شراکت داشتم ! ) و سابقه ی زیادی در والیبال داشت پیام دادم و ازاو هم دعوت کردم که بیاید ... اعلام کرده بود که ساق پا و قوزکش در والیبال آسیب دیده است و در استراحت است ولی اگر توانست می آید ؛ حداقل برای تماشا !!

 

یک چیزی را می دانستم و آن اینکه او در جریان والیبال رفتن های من نبود ... من در چندین رشته ی ورزشی فعالیت داشتم و دوستانم بصورت رندوم از یک یا دو فعالیت آنها اطلاع داشتند ، مثلا اگر یکی از دوستانم بشنود که من تنیس روی میز بازی می کنم و ادعای تاریخی دارم در حد لالیگا (!!) شاید شاخ در بیاورد و دوستی که با او به تنیس روی میز می رفتم اگر بشنود که من اسکی هم می کنم ، شاید او هم شاخ در بیاورد !!! مثل همان دوستی (  تعریف برخوردم با او در مسجد را قبلا نوشتم !! ) که شاید ادعا داشته باشد اگر کسی می خواهد در مورد من بداند باید از او تحقیق بکند و وقتی شنید و دید که من برای خودم در کوهنوردی پیشکسوتی (!) هستم ، شاخ درآورده بود !! و چون به چند دلیل،  زیاد در جاهایی که نیاز نمی بینم در مورد فعالیت های ورزشی ام حرف نمیزنم ، برای همین این موارد پیش می آید!! خلاصه اینکه این دوستم هم طرف های عصر قرار گذاشت و آدرس سالن را دادم و طبق معمول از خود ما زودتر رسیده بود !!؟

 

من همیشه با برخی از دوستانم ، سر نظم و سر وقت بودن مشکل پیدا می کنم و همین امر باعث می شود که رفتاری انتخاب بکنم که شاید از دور ، خوشآیند نباشد !! مثلا شاید یکی از دوستانم از من بخواهد که جائی برویم و قرار باشد تا دنبالم بیاید و من بخاطر اینکه توی خیابان ویلان و سرگردان نمانم ( بخاطر اینکه شدیدا نسبت به این موضوع حساسیت دام و عصبی می شوم !! ) می گویم که هر وقت رسیدی سر کوچه خبرم کن تا بیام بیرون !! بنظر خودم این کار اصلا خوب نیست و چنین رفتاری را اصلا دوست ندارم و شاید برخیها هم فکر کنند که نهایت پرروئی است که یکی بیاید سراغ آدم و تازه سر کوچه که رسید زنگ بزند که بروم بیرون !! ولی متاسفانه برخی ها اصلا نسبت به چیزی بنام زمان آشنائی و دقت کافی ندارند !!! مثلا از آن سر شهر دارد از خانه بیرون می آید و می گوید : " من تا ده دقیقه ی بعد آنجا هستم !! " و من می دانم که در خلوت ترین زمان که نیمه شب باشد این مسافت را کمتر از یک ربع نمی تواند بیاید و اگر بیرون بروم حداقل بیست دقیقه باید سر خیابان منتظر بمانم و دلیل دیر آمدن هم معلوم است ؛ ترافیک بود شدید !!  ، دوستانی که باهم به والیبال می رویم بچه های تیم اسکی بودند که حالا نیستند !! چون فتیله ی اسکی استان خیلی وقت است که بدلیل طرف کشی ها و لجبازی های عده ای پائین کشیده شده است !! و اینها عمدتا نسبت به زمان حساسیت ندارند ، تقصیرشان هم مربی شان است که آن یکی دادو باشد !!! آن یکی دادو همیشه دیر به سر وقت می آید ، چه این قرار را خودش گذاشته باشد و چه دیگری گذاشته باشد ... و من که این یکی دادو باشم همیشه چند دقیقه قبل از موعد قرار حاضر می شوم و این فاصله را حرص خوردن پر می کند !!! مثلا برای ساعت 19 قرار داریم و من 3 دقیقه مانده به 19 زنگ می زنم که : " کجائی !؟ " و جواب می شنوم : " حالا دارم میآم ، توی آسانسورم !! " و باقی ماجرا ...

 

طبق معمول تا همه ی ما برسیم کلی تاخیر کرده بودیم و ضمن خوش و بش دوستم را هم معرفی کردیم که بازیکن لهستانی آورده ایم ، دوستم قد بلند و استیل والیبالی دارد و البته حدود 35 - 40 سال سابقه ی والیبال بازی کردن !! و وارد سالن شدیم ... عوض کردن سالن ورزشی در اینجا یک انتخاب ناگزیر است ، برخی سالن ها را انگار برای تابستان ساخته اند و برخی را برای زمستان !! مثلا این سالن خیلی خوب است ولی اصلا تجهیزات گرمایشی ندارد و زمستان ها مثل سردخانه می شود و برعکس در سالن دیگر تهویه مناسب نیست و در تابستان ها ، نفس آدم تمام می شود !! حالا استاندارد ساخت سالن ورزشی در جهان چیست را نمی دانم !؟ در ایران داشتن یک زمین بزرگ و زدن یک سوله و احیانا داشتن آشنا برای گرفتن مجورز است و دیگر هیچ !!! یعنی می شود سه ماه آنجا را سالن ورزشی کرد و ششماه بعنوان انبار کاه و یونجه استفاده کرد و سه ماه هم اجناس قاچاق نگهداری کرد ... متولی هم کسی نیست جز سازمان ورزش و جوانان !!

 

در یک زمان باید سه کار می کردیم ، خودمان را گرم می کردیم که خودش حداقل یک ساعت کار می بُرد !! بازی می کردیم ، چون تایم مان داشت تمام می شد !! و مهم تر اینکه نمی باختیم !! و وقتی دیشب فکر می کردم که چطور شد که به این حد از خستگی رسیدم که خاورمیانه دچار تنش شد و معده ام قفل کرد و روده مرزهایش را با معده بست و صفرا و لوزالمعده در اعتصاب بسته شدن مرزها ماند و ... همین چند مورد را باهم جمع کردم و دیدم بازی روز یکشنبه ی ما با آن اعصاب خوردکنی ابتدائی اش و آن سرمای سالن اش و آن بازی سنگین اش (!) کم از صعود دماوندی که در نوع خودش رکورد زنی بود نداشت !!!

 

دیروز عصر در سلمانی نشسته بودم و استاد سلمانی داشت با موهایم ور می رفت و من حالم خوش نبود و گفت :" انگار حالت خوش نیست !؟ " گفتم ... دل پیچه دارم و حالم خوش نیست !! " گفت : " چه حسی داری ( منظورش این بود که کجای بدنم احساس درد دارم !؟ ) !؟ " گفتم : " مثلا حالا می خواهم با این پیش بندی که بسته ای بلند شده بروم و سر خیابان کمی نفس بکشم و بیایم !! "

 

بعد از سلمانی راه افتادم بروم خانه ی برادر بزرگ ، بدلیل اینکه همسرشان از مشهد بازگشته اند ، امشب در آنجا خودخوانده بودیم ... عروس بهمراه مادرشوهرش به مشهد رفته و برگشته و هنوز ازمادرشوهر که مادر ما باشد خبری نیست و اعلام کرده که به تهران می رود و سری به قم می زند و بعد برمی گردد ... کمی بعد داشتم از مقابل مغازه ی دوستی که تازه فوت کرده است رد می شدم و با دیدن بنری که جلوی مغازه اش چسبانده بودند کمی به خاطرات دور سر زدم و بعد از آن در مغازه ی یکی از کوهنوردان واقعا پیشکسوت که سر راهم بود و از دور صدایم زده بود ، سلام و علیکی داشته و کمی حرف زدیم و ...


بعد راه افتادم و در مسیرم یک کتاب هم خریدم ، عنوان کتاب " تاکسی " بود و اشعار ترکی رسول یونان بود ... دورادور و از دیرباز با اشعار زیبای این شاعر آشنا هستم !! خیلی سختم می آید که از مقابل کتابفروشی رد بشوم و کتابی نخرم ، مخصوصا که این روزها کتاب از چیپس و پفک هم ارزانتر شده است ... و مخصوصا کتاب های دست دوم !!! جلد کتاب را باز کردم ، انگار لای کتاب باز نشده بود و صفر کیلومتر بود !!! روی صفحه ی اولش دستخطی دیده می شد و معلوم بود که یک پان ترکی آن را برای کسی بعنوان یادگاری خریده و داده بود و امضا زده بود !! ( منظور از پان ترک در استاندارد من کسی ست که حساسیت اش به ترک بودنش بیشتر از من بوده باشد !! ) به فروشنده گفتم : " این داخلش نوشته دارد و فردا امضای این خانم (!) برای من مشکل ساز می شود ، یکی دیگه ندارید !!؟ " و معلوم بود که جواب بدهد نه !! کتابفروشی کنار خیابانی و از این حرفها !!! ( گذاشتم به حساب دل پیچه ام !!)

 

توی خانه برادر اصلا حالم خوش نبود و همین یکی دو ساعت را آنچنان گذراندم که مپرس ... برگشتنی هم کتاب درآنجا ماند!!

 

حالا مثلا خوب هستم ...

 

===

 

پیام آمد که " جناب رئیس جمهور رسیدند !! " البته دیروز هم در اخبار گفتند که " فرزند خلف اقتصاد رو به رشد ایران ، نیما متولد شد !! " !! ضمنا در اخبار شبکه های بد(!) نیز خبر آمد که " سومین نتیجه ی ملکه ویکتوریا نیز بسلامت بدنیا آمد "

 

رئیس جمهور که مخصوصا در این چند سال باندازه ی کافی با آن خنده ی مصلحانه اش (!)  تابلو تشریف دارد و نیاز به گذاشتن عکس ندارد !!  از جناب نیما خان هم بدلیل اینکه هنوز مادرش مشخص نیست ، تصویری چاپ و منتشر نشده است و عذرمان موجه است ... می ماند نوه زاده ملکه ویکتوریا که چند ساعت بعد از زایمان پدر و مادر بهمراه نوزاد در ملاعام حاضر شدند و به هواداران خودشان را نشان دادند و دیگر برادر و خواهران هم به دیدار برادر تازه بدنیا آمده آمدند !!!!


           

البته آنها دشمن هستند و آدمهای بد ولی می شود از لحظه لحظه ی زندگی شان خبر داشت و اصلا هم نمی ترسند !! و در کشور ما با اینهمه اعتماد و امنیت و حضور در صحنه و مردمی بودن و بالاخص حزب الهی بودن ؛ هنوز چند سال است که  تکلیف دو تابعیتی ها و چند پدری بودن (!!) برخی از مسئولین معلوم نشده است !!! با این طول و تفصیل معلوم است که اعصاب معده کارش به کجا می کشد !؟!؟

 

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1397 ساعت 11:27 | نویسنده: دادو | چاپ مطلب 1 نظر