یادداشت های دادو

دیروز رفتیم ددر ...

 

دیروز حوالی ساعت 10 صبح بود که خواهربانو ( بالدیز) تماس گرفت و کم کم قرار و مدار یک ددر شکل گرفت ... از روز قبل ابری بودن (!) و احیاناً بارانی بودن (!) و تاکیداً بادی بودن (!) هوا پیش بینی شده بود و همه چیز برای لغو هرگونه رفتار ددری مهیا بود ولی رادیو را باید گوش داد ، نه اینکه با آن زندگی ساخت !!

 

 

 

شروع برنامه ی ددری تقریبا از ساعت 13 شروع شد ، مادربانو در کلاس مثنوی خوانی تشریف داشتند و صبر کردیم تا کلاس شان تمام بشود و بعد راه افتادیم ... ابتدا که حرف ددر زده می شد من به مسیر شمالشرق فکر می کردم و حوالی شهرستان هوراند ؛ شاید یکی از بهترین وقت ها برای سفر به آن منطقه بود و احیانا تماشای دشت شقایق ها و رفت و برگشت و حضور را می شد در 10 ساعت جمع و جور کرد !! مخصوصا که برای شام مهمان بودیم و به آنجا هم باید می رفتیم ... این عکسی که فوتورافچی گرفته است را یادتان هست !؟

 

 

ولی زمان حرکت برنامه را با لحاظ کردن ابرهای سیاهی که بالای سر شهر بود و تقریبا همه جا را گرفته بود تغییر دادیم و رفتیم بطرف شمالغرب !! حوالی شهرستان شبستر و تسوج و احیانا کمی هم کش می دادیم تا حوالی شهرستان سلماس در آذربایجان غربی و دیدار از دریاچه ی نمک ارومیه و جزیره هایی که حالا هر کدام برای خود تپه و کوهی شده اند !!

 

من از سیاسی کردن همه چیز خوشم نمی آید و فکر می کنم تمام برنامه های سیاسی را باید بر اساس تفکرها و هدف گذاری های آن زمان بررسی کرد و حرف زد و رد شد والا بعد از سی سال نشستن و ایرادگرفتن و اینکه اگر در فلان زمان فلان کار آن چنان می شد نمی تواند دلیل باید که اگر مثلا شاه می ماند حالا چه می شد !!؟ یا اگر رفسنجانی آن اشتباهات فاحش را در سدسازی های بی رویه نمی کرد ، دریاچه حالا خشک نمی شد !!؟ و یا زمان احمدی نژاد تعداد چاههای نیمه عمیق و عمیق چند برابر شد !!؟ و یا در زمان دولت فعلی وعده صد روزه به 1500 روزه هم رسید و کلاغه به خونه ش نرسید !!؟ می شود داستان بیرون گود نشستن و دستور دادن ...

 

منطقه ی شبستر را می شود نماد بارزی از عقب روی دریاچه ارومیه در سالهای بسیار دورتر دانست .... با عقب نشینی دریا که در آن زمان ها سدی و چاه عمیقی نبود !! رفته رفته دامنه ی غربی کوه میشو قابل کشت و زرع شده و کم کم به باغات بزرگ تبدیل شده است و بتدریج این پیش روی با پس روی دریاچه ادامه یافته و مناطقی که مختص پخت آجر بود و در ابتدای دشت نمک قرار داشتند ، حالا تبدیل به شهرک های بزرگ صنعتی و باغات میوه و مزارع بزرگ شده اند و سریعتر از عقبروی دریاچه دارند پیش می روند( همان نماد بارز ما می توانیم !!!) ... فقط عقب روی دریاچه در سالهای گذشته نسل به نسل بود و به چشم نمی آمد و حالا ؛ مخصوصا در ده سال گذشته !! ، بیکباره مثل بعضی از هموطنان و همشهری ها (!!) ره صد ساله را یک شبه رفته است ( آنکه مثلا می گوید از دهداری به معاون اولی کشورداری رسیده است !! )  ...و نه تنها به چشم آمده است بلکه از دهان هم نمی افتد !!

 

نان را که سنگک ماشینی بود و یادآور خاطرات سی سال پیش (!) از شبستر گرفتیم و از پای چشمه ی معروف و امامزاده ی شهر کوزه کنان ، تربچه خریدیم و توی ماشین و بهمراه نان و پنیر ، بعنوان کمکی ناهار خوردیم که خودش باندازه ی یک ناهار بود و بعد در پارک ملت سلماس ، بساط املت را برقرار کردیم و راهمان را ادامه دادیم ... جائی که می رفتیم دیدار از قلعه " کاظیم داشی (!)  " در روستای " گورچین قلعه " بود ، در حاشیه ی دریاچه و دیدار از چند جزیره ی زیبای قبلی و صخره های زیباتر فعلی در وسط سفره ای نمک ... برای رسیدن به آنجا مسیر سلماس به ارومیه را ادامه داده و بطرف شهر قوشچی پیچیدیم ... کسانی که در لشکر ارومیه و پادگاه قوشچی خدمت کرده اند آنجا را خوب می شناسند و در ادامه مسیر به منطقه و روستای گورچین قلعه رسیدیم ...

 

 

 

 

 

تاریخ ارسال: شنبه 1 اردیبهشت 1397 ساعت 11:34 | نویسنده: دادو | چاپ مطلب 0 نظر