یادداشت های دادو

رفته بودم ددر ... (پایانی)

 

روز دوم  را هم طبق معمول با صدای همسایه ها بیدار شده بودم ... البته وقتی بهانه ای برای زیاد خوابیدن نباشد ، آدم دنبال بهانه های بیداری می گردد والا دیده شده است که من در پر سر و صداترین جاها هم خوابیده ام !! و ایجاد سر و صدا در فرهنگ ما تعریف خاصی ندارد و از وقتی که حریم ها به چهاردیواری ختم شده است ، ساخته شدن موشک در زیرزمین ها هم توجیه پذیر شده است و در یک فرهنگ گسترده تر شاید رعایت حقوق بیرون از چهاردیواری هم خوب باشد !!

 

 

 

طبق معمول تا همه بیدار بشوند ساعت دوباره خودش را به 11 رسانده بود و صبحانه را خورده و دوباره پای تی وی و ظرف آجیل مستقر شدیم ... روز قبل حرفی از فیلم آمده بود و من خواستم که بیاورند تا فیلم " محمد (ص) " به کارگردانی مجید مجیدی را ببینم !! بانو قبلا در سینما این فیلم را دیده بود و هر ا زگاهی از آن یاد می کرد ... بعد از نسخه ی هالیوودی فیلم حضرت محمد (ص) که زیاد هم بد نبود وواقعیت های تاریخی را نشان می داد در فیلم نسخه ی ایرانی هم برخی واقعیت های تاریخی با کمی زایه ی دید متفاوت نشان داده می شد ... فیلمی که نشان می داد اسلام صرفا نمی تواند زائیده ی فکری یک شخص باشد که بعد از بلوغ فکری و جسمی آن را تولید کرده است و جریانات اجتماعی متاثر از هم ( مانند نسخه هالیوودی ! ) و بلکه این جریان از ابتدای تولد و همزمان با رشد اولیه متاثر از یک جریان بالادستی بوده است !!

 

اگر کسی تاریخ طبری را خوانده باشد ، می  تواند در هر قدمی از فیلم حدس بزند که مربوط به کدام نقل و قول و ا زکدام جلد است ؛ هرچند دست بردن کارگردان و فیلمنامه نویس و استفاده ی آزاد از برداشت ها را هم می توان ردیابی کرد ... تا فیلم تمام بشود ساعت به 15 رسیده بود و برای همین تصمیم گرفته شد که برای ناهار برویم بیرون !!

 

اجماع بر این شد که یک دیزی سرای خاص در خیابان قرنی هست و اعتبارش را به زیادی بودن مشتری هایش نسبت می دادند و اینکه شلوغ است و همیشه صف است و ... برای من شلوغ بودن یک صنف در شهری پر جمعیتی مانند تهران ، نمی تواند تضمینی برای کیفیت بوده باشد ... بالاخره رفتیم ودیدیم که انبوهی از جمعیت در جلوی آنجا به انتظار نشسته اند و اتفاقا ما هم نان جمعیتمان را خوردیم و چون تعدادمان زیاد بود و مشتری میز 5نفره کم بود (!!) برای همین خیلی زود سر میز حاضر شدیم و وارد آنجا شدیم ...

 

یک فضای بسیار خاص با تصاویر زیاد و تابلونقاشی های قهوه خانه ا ی که اتفاقا یاد رضا عباسی افتاده و یادی از او کردم !! و بسیار زیاد در و دیوار را نگاه کردم که بطرز ناشیانه و عجولانه ای بطرز دکورینگ سنتی پر شده بودند !! ناهار را خوردیم و اتفاقا در میز بغلیمان دو فقره خارجکی نشسته بودند ، بهمراه مترجمشان و خیلی بهترتر از هموطنان سینه چاک مان (!!) حجاب اجباری (!!) را حفظ کرده بودند و عینهو یک آبگوشت خور حرفه ای می خوردند و در میز اینطرفی مان نیز عده ای بودند که ایرانی بودن از سر و رویشان می بارید و نخود رابا قلاب ماهیگیری می گرفتند !!!

 

بعد از مراسم پرفیض ناهار و سر راه بازگشت به خانه ، سری به ترمینال در میدان آرژانتین زدیم ... ناگفته نماند که دوست دیگرم که در تعطیلات به تهران آمده بودند تماس گرفت و خبر داد که شنبه برمیگردند و خواست تا در صورت جور بودن برنامه مان با آنها برگردیم ولی کار من به شب می کشید و نمی توانستم زود حرکت بکنم !! رفتم ترمینال و برای تبریز بلیط برای آخرین ساعت شب گرفتم !! بلیط را برای ساعت 12 شب گرفتم ... البته 23.59 دقیقه !!

 

در بازگشت به ماشین برادرزاده ام که علاقه ای به بازگشت ما نداشت از من پرسید : " برای کی گرفتی !؟ " گفتم : " والله برای 21 میخواستم ولی نداشت برای 22 خواستم ولی همینطور رفتم تا ساعت 24 ... " در ضمن اشاره هم کردم که وقتی به فروشنده بلیط گفتم که آخرین ساعت حرکت کِی هست ؟ در جوابم گفت : " اگر نمی خواهید بروید ، خب ... نروید !! برای نصف شب چرا بلیط می گیرید !! "

 

بعد به خانه برگشتیم و کمی استراحت فرمودند و من مشغول بودم با گیم !! کمی بعد قرارهای تازه گذاشته شد و قرار شد باتفاق برویم خانه ی باجناق برادرم که از مشهد برگشته بودند و اتفاقا خیل یهم صمیمی و خوب هستند ... یک دید و بازدید خیلی سرپائی بود و بعد رفتیم خانه ی مادر خانم برادرم و بدنبال ما باجناق گرامی هم باتفاق اهل و عیال رسیدند ... رزیم غذائی ناجور من یکی از دلایل عمده ی من برای نرفتن به خانه ی این و آن در وعده های غذائی است !! از وقتی بیاد دارم هیچگاه سرزده مهمان نشده ام (!؟) و فقط زمانی می روم که رسما دعوت شده باشم و در این زمان ها اصولا غذاها رسمی تر و ملاحظات مخصوص من هم رعایت می شود و طبیعی است که به خانه هایی که حساسیت مهمان را درنظر نگیرند نمی روم و همین مسئله در دراز مدت می تواند عامل بزرگی برای دور ماندن ازدیگرانی باشد که دیدارهایشان همیشه ختم به میز و سفره می شود !!!! من مهارت خاصی برای پوشش دادن نخوردن و یا متفاوت خوردن دارم ول یکسانی که همراه من هستند ، از این جریانات کمی تا قسمتی رنجیده می شوند و اگر مسائل حاشیه ای نباشد براحتی می توانم با چیزهای دیگر خودم را مشغول بکنم !! ولی ما ملتی هستیم که دوست داریم علائقمان را به دیگران قالب بکنیم و اکثریت را در همراهی با نظرات خودمان قبول داریم و لاغیر !!

 

بعد از خوردن شام ، غزل خداحافظی را خواندیم و بطرف ترمینال راه افتادیم ... البته برادرم ما را به ترمینال رساند و توی راه گفتم : " همینکه ما راه بیافتیم ، آسمان خواهد بارید ، باریدنی !! مواظب خودتان باشید !! " با چند دقیقه تاخیر اتوبوس راه افتاد و باران شروع شد ، تقریبا تا زنجان باران هم با ما بود و در طرف مقابل ما ترافیکی از ماشین های ورودی و کسانی که از تعطیلات به خانه برمی گشتند ...

 



و اینهم از عکسی از داخل اتوبوس های امروزی که مجهز به مونیتور شخصی هستند و خیالم را از نگاه کردن اجباری به فیلم های کشکی رده دوم و سوم  ایرانی و هندی راحت کرده بود !!!

 

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 12:20 | نویسنده: دادو | چاپ مطلب 2 نظر