X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های دادو

24 ساعت و کمی بیشتر ...

 

حوالی ساعت 3 صبح بود که بیدار شدم !! حال نگاه کردن به موبایل را نداشتم ... حوالی ساعت 1 بود که خوابیده بودم !! قرار بود باتفاق یکی از دوستان برای خرید یک دستگاه حکاکی لیزر برویم تهران و برگردیم ...

  

 

زمان زیادی نداشتیم ، هم کارگاه دوستم تعطیل می شد و هم من برای بستن پرونده ی سال 94 سرم خیلی شلوغ تشریف داشت!! قرارمان ساعت 3.30 بود برای حرکت ؛ دقیقاً سر ساعت در موعد قرار بودم و چند دقیقه دیرتر دوستم رسید ، او هم وضعیت بهتری نسبت به من نداشت و شاید کمی دیرتر از من خوابیده بود !! ما گاهی اوقات دوست داریم برویم حوالی خطوط قرمز طاقت مان برنامه بریزیم !! کار خوبی نیست ولی زیاد هم بدک نیست ، ریسک بزرگیست ولی حساب و کتابِ چهارچوبمان دستمان می آید ...

 

برنامه ی من معلوم بود و قبلا هم گفته بودم که برای خوابیدن توی ماشین با کسی رودروایسی ندارم !! برای همین نه تنها در برنامه ریزی های چند روزه که حتی در برنامه هایی که طی مسافت دارد زیاد دخالت مستقیم نمی کنم و صبر می کنم تا اساس برنامه را کسانی که باید رانندگی بکنند تعیین بکنند و آخر سر می روم روی ظریف کاری ها و نازک کاری ها نظر می دهم ، البته اگر خواسته باشند !! برنامه ای که پیش روی مان داشتیم حداقل 20 ساعت رانندگی داشت که قسمت خیلی خسته کننده اش رانندگی در تهران بود !!

 

کمی که راه رفته بودیم بخاطر حساسیت چشمام به نوربالایی که از مقابل توی چشمانم بود ناخودآگاه و بی اختیار چشمانم بسته می شد و در ادامه چرت های چند دقیقه ای می زدم ؛ تا اینکه حوالی زنجان ( تقریباً وسط های مسیر ) دوستم ماشین را کنار کشید و دقیقا یک ساعت خوابیدیم تا خستگی اش رفع شود ، در ادامه مسیر با یک خاطره تعریف کنی از نوع دادویی خودمان را به تهران رساندیم ؛ یک ساعتی هم توی ترافیک ورودی توقف داشتیم و فکر می کردیم بخاطر شلوغی حضور طرفداران تراکتورسازان در از اطراف محدوده ی استادیوم آزادی بوده باشد که بعد متوجه شدیک چند فقره آتش نسانی و آمبولانس رفتند جلو و وقتی ما رسیدیم داشتند آسفالت را می شستند !!!

 

مقابل اکباتان ماشین را نگهداشتیم و بقیه ی مسیر را با مترو ادامه دادیم !! مترو در تهران خیلی خوب است ، آدمهایی که از مترو استفاده می کنند هم خوب هستند ، صمیمیت زیر زمین از صمیمت روی آسفالت هم خیلی بهترتر است ... قسمتی از مسیرمان را با تاکسی رفتیم و تازه دیدیم اگر یک ایستگاه بیشتر با مترو جلوتر می رفتیم دقیقا جایی بودیم که می خواستیم باشیم !! ( اینهم از آدرس دادن غلط تهرانی ها !! ) ، خیلی شلوغ بود و من از قدیم عاشق این شلوغی تهران هستم ، امن ترین جا برای " خود بودن " !!

 


http://s7.picofile.com/file/8242259550/photo_2016_03_07_17_37_50.jpg

 


http://s6.picofile.com/file/8242259518/photo_2016_03_07_17_37_28.jpg

 

اول به یک دفتر فروش سر زدیم و یک خانم نازی با مهارت تمام ما را می پیچاند ؛ خدا خودش چیزی می داند که از میان خانم ها پیامبری مبعوث نکرده است (!!!) یعنی بجای آدم اگر حوا را انتخاب می کرد، ابلیس از آن موقع تا حالا سر از سجده برنداشته بود !! بعد از کمی بحث و تعریف از دستگاه رفتیم چند ساختمان آن طرفتر به دفتر دوم آن شرکت و با مدیرعامل کمی نشستیم و حرف زدیم و آن هم که ادامه حرفهایی بود که از خانم نازی شنیده بودیم ؛ یک جایی به خانم نازی گفته بودم که قرار است اگر جواب گرفتیم دو دستگاه دیگر هم بخریم و بیشتر از قبل مشتاق شده بود تا مشتر یهای مثل ما را از دست ندهد !! تا یک درصد خاصی در اقتصاد بلوف می تواند تاثیر دو چندانی بگذارد ، ولی وقتی از حد خاص بیشتر شد به ضرر بلوف زننده تمام می شود و برای همین ما اجازه خواستیم تا برویم ناهاری خورده و افکارمان را جمع بندی بکنیم ... خانم نازی دوست داشت خودش ما را برای ناهار مهمان بکند ،انگار به دلش برات شده بود که اینها اگر بروند برنمی گردند !!

 

بعد رفتیم به شرکت بعدی که کمی با شرکت اولی فاصله داشت !! یک واحد چند اتاقه که چند نفر شدیدا در آنجا مشغول تلف کردن وقت بودند !! وقتی سرمایه گذاری با کمی دوندگی بتواند دوبل سود بدهد، لازم نیست آدم برود دوندگی یاد بگیرد ، هر از گاهی دویدن ، برای قشری خاص ، در این کشور سود سرشاری را باعث می شود !! در شرکت دوم تقریبا با همان مهارت ماشین شرکت قبلی را تا حد صفر پائین آوردند و مارک دستگاه خودشان را بردند بالاق قله ی قاف !! در وهله اول از اینکه یم دیدم از دو نفری که با آنها حرف زده ایم یکی بصورت مسجل دروغ می گوید ناراحت شده بودم !! از طرفی مدیرکل شرکت از اینکه با افرادی سر و کار داشت که خیلی ریز و کارشناسانه سوال می کردند متحیر شده بود !! بعد از کلی کش و قوس ، تصمیم گرفتیم برویم ناهار بخوریم و جمع بندی کنیم و برگردیم ... خانم نازی هم هی می آمد پشت خط و پیگیر بود !!

 

ناهار را خوردیم و یک قیمت تمام شده از هردو شرکت گرفتیم و با توجه به موارد و مزیت ها تصمیم گرفتیم از شرکت دوم دستگاه بخریم و این کار با چانه زنی های خاصی که دوستم انجام می داد و مدیرکل شرکت را وادار به اعتراف کرد که چگونه زیر بار این قرارداد فروش رفته (!!!) ، مدتی به درازا کشید !! اذان ظهراز پله های مترو بالا آمده بودیم و اذان عصر بود که داشتیم از پله های مترو پائین می رفتیم ... و کمی بعدتر پای ماشین مان بودیم و خیلی زود راه افتادیم برای بازگشت ...

 

یک ساعتی توی ترافیک تهران تا کرج بصورت لاک پشتی ادامه مسیر دادیم ؛ یک کرور آدم از نوع آس و پاس های پایتختی (!) که در همه ی پایتخت ها دیده می شوند ، توی ترافیک مُرده و بین ماشین ها ، انواعی از سی دی ها و تنقلات و بادکنک و ... می فروختند ، انگار ترافیک سنگین برای آنها رواج بازار محسوب می شد !! تا خروجی کرج اوضاعمان خوب بود ... راه نمی رفتیم ولی اذیت هم نمی شدیم ، بین باند رفت و برگشت بلوک های سیمانی بلند چیده بودند و نور چراغهای روبرویی اذیت نمی کرد ولی از ابتدای اتوبان کرج تا قزوین ، معضل شروع و شدن بیشتری یافته بود ... شکرخدا 95% ماشین هایی که می آمدند ، چه باری و چه سواری (!) با نور بالا می آمدند و نتیجه این بود که مردم شاید نمی دانستد فرق نوربالا و نور پائین در رانندگی چیست !؟!؟

 

یک قسمتی از مسیر را با چرت های کوتاه آمدیم و بعد برای شام در رستوران بین راهی آفتاب درخشان صحرا توقف کردیم ... توی آن مجتمع هم کلی با فروشندگان دلخوشی کرده و خرید کردم !! و بعد راه افتادیم و تا ساعت 12 آمدیم تا زنجان ، کمی به زنجان مانده در یک توقفگاه بین راهی ایستادیم تا چرتی بزنیم ؛ جای شلوغی بنظر می رسید و شاید برای همین بود که بعد از دو ساعت بیدار شدیم و الا تا صبح می خوابیدیم !!

 

و باز ادامه سیر و حوالی ساعت 5 صبح در همان جایی که سوار شده بودم پیاده شدم ... درست است طاقت  مان زیاد بود و از رو نرفتیم، ولی برنامه ی سنگینی بود و شاید بحث کردن و سر و کله زدن با بازاریاب ها سخت تر از رانندگی بود !! مسایل اخلاقی و فلسفی زیادی رد و بدل شد که فعلا مجال اشاره به آنها نیست !!

 

تاریخ ارسال: دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت 17:40 | نویسنده: دادو | چاپ مطلب 6 نظر