X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های دادو

جمعه ای که نبودیم ...

 

جمعه ای که گذشت و مطلب ننوشتیم ، حال خوبی داشتیم و موقعیت بسیار مناسبی ؛ برای همین فرصت را مغتنم شمرده و ادامه داستان مان را نوشتیم ... خدا را چه دیده اید شاید لطفی شامل حالمان شد و حالمان اینگونه ماند و جلد پنجم هم تمام شد و خیالمان راحت !!

   

تا عصر خانه بودم و داد مادرم بلند شده بود ؛ خانه می مانم گیر می دهد که چرا !؟ می روم و خانه نمی آیم ، گیر می دهد که چرا !؟ تقصیر زیادی هم ندارد ؛ نه ماندنم مثل آدمهای معمولی است و نه رفتنم ... آدم وقتی می خواهد معمولی بشود تازه می شود غیر عادی ترین عضو خانواده !؟!؟ یعنی ما اینقدر کله پا زندگی می کنیم !! در این مورد شما را هم از خودمان حساب کردم ...

 

عصر قرار بود قبل از شام تولدی که دعوت بودیم (!) برویم کمی قدم بزنیم ، بهترین راه مرور خاطره همان قدم زدن است و خدا را شکر که در این یک قلم اهل فن و تجربه هستم !! یکی دو ساعتی قدم فرسایی کرده و خودمان را به " لاله پارک " رساندیم ... نه اینکه قصد خریدی کرده باشیم ، هم جای دنجی هست و هم نزدیک به محل شام بود و بعد از چند مورد فروشگاه دیدن و گفتن و شنیدن (!) راهی مهمانی شدیم ...

 

دیده اید برخی اوقات ساعت می خواهد سر به تنمان نباشد و تخته گاز می رود تا به دیروقت برسد ... همه ی کارهایمان نیمه تمام مانده بود که یاد سیندرلا افتادم ... ساعت 12 شده بود !! ساعت خیلی بد است ، از من بپرسید می گویم ساعت خر است !! تا به خانه برسم حوالی یک شده بود !!! مادرم زنگ زده بود که مهمان ها رفتند ، بیا خانه !! یعنی یک عده آمده بودند مرا ببینند و البته بیخبر ، تا نیمه شب هم نشسته بودند تا غافلگیرم بکنند و ناکام رفته بودند ...

 

خودپرداز سر کوچه ی ما بیشتر از کلینیک شبانه روزی کار می کند ، یعنی نصف شب هم می بینی یکی دو نفر جلویش ایستاده اند ، یک واریزی داشتم به کارت یکی از دوستان ، چند دقیقه ای منتظر شدم تا واریز کنم ... این خودپرداز نعمت بزرگی است که هم کار را راه می اندازد و هم ما را از نعمت دیدار روی کارمندان بانک بی نیاز می کند.

 

شب تازه می خواستم بخوابم که صبح شد ... همان که گفتم " ساعت خیلی خر است !! "

 

تاریخ ارسال: شنبه 1 اسفند 1394 ساعت 09:28 | نویسنده: دادو | چاپ مطلب 3 نظر