X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های دادو

بودن به شرط حضور !!

 

می خواستم امروز سر کار نروم ، ولی دو تا اس ام اس از همکاران آمد که نشان می داد قبل از من عزم نیامدن را جزم کرده اند (!!) برای همین مجبور شدم اول صبحی بروم و تا ظهر نمانم ...

  

 

تا وقتی که آدم برنامه ی خاصی ندارد ، مانند عزم بیرون آمدن از کارخانه ، همه ی کارهای روزمره اش به نوبت حل و فصل می شود و بواسطه ی مهارت و تجربه ای که بدست آورده است (!) جفت و جور شدن کارهایش طوری پیش می رود که کوچکترین تنش و صدایی ندارد ... این یعنی روزمره گی کار !!

 

وقتی آدم یک برنامه ی خاص توی برنامه ی عمومی اش چپانیده باشد ، همان کارهای روزمره که سالها با او راه می آمدند انگار حقشان پایمال شده باشد ، داد و هوارشان تا آسمان می رود ... کافیست یکی از همین روزمره گی های بیخود(!) بداند امروز برای بیمزه گی اش محل نخواهید گذاشت ، یک سینه ای جلو داده و خودی نشان می دهد که یکی نداند فکر می کند این کار هم ردیف شکافتن اتم است !!!! خلاصه اینکه تا ساعت 10 برنامه ها ردیف و برنامه ی کار ریخته شد و برای خروج یک برگ ساعتی تنظیم و دادم دست مدیر برای امضاء !!

 

- " تو حالا بیرونی ، یا می خواهی بروی !؟ "

- " مدرک به این بزرگی برای حضور داشتن و این سوال !؟ "  ( در حالیکه خودم را نشان می دادم )

- " آخه نوشته ای از ساعت 7 تا 11 ... "

- " مگر برای آدم حواس می گذارند !!! " برگ را گرفته و تصحیح کردم و از 11 تا 15 زدم !!!

 

بیرون از کارخانه زنگ زدم به آژانس تا بیاید و مرا به شهر برساند ، یک پسر جوان !! ... مسیری که انتخاب کرده بود خیلی شلوغ بود ولی چون باید به جوان ها میدان داده شود، کاری نداشتم تا خودش به اشتباهش اعتراف بکند ، از سر دومین تقاطع تا مقصدی که مرا می برد سرش را به تاسف ( و افقی !! ) تکان می داد ، هوا آفتابی از نوع حمام آفتاب بود ، بندرت این وقت از روز من بیرون آفتابی می شوم و شاید هم تقارن حضور  من و آفتاب بود که این چنین شده بود !!

 

از وقتی سوار ماشین شدم شونصدتا زنگ خوردم ، یکی دنبال تعمیرکار می گشت و یکی بیل اش را گم کرده بود ، یکی کار برایش پیش آمده بود و می خواست برود و ... بنده خدا راننده ی جوان نیم نگاه چپکی به من داشت و فکر می کرد لابد مدیرعامل کارخانه را با خود می برد !!! بعد از آخرین مکالمه یک نفس بلندی کشیده و به او گفتم : " توی کارخانه از هر کسی بپرسی فکر می کند از همه بیکارتر من هستم ، پنج دقیقه نیست زده ام بیرون ، یکی ببیند فکر می کند همه کاره من هستم !!! در حالیکه هیچکدام نیست ... آدم با حضورش مهم است !! " نگاهش را ادامه داد و صدایی از پس نگاهش بیرون نیامد ، اگر می فهمید چه گفته بودم حتما ماشین را نگه می داراندم و برایش شیرینی می خریدم !!!

 

کمی قبلتر هم یکی از همکاران سر میز صبحانه از راهپیمایی فردا با لحن کمی تا قسمتی ناجور یاد می کرد ، یکی دو نفر موافق و مخالف هم پیدا کرده بود ، مردم یک مشکلی با من دارند و آن اینکه برخی چیزها که دوست دارند دیگران در موردشان ندانند را من می دانم !!! بهرحال نزدیک پرونده ها بودن از این مزیت ها هم دارد ... طرف هر وقت کارش بدلیل گیر بیافتد یک کپی می آورد که برادر شهید است تا کارش راه بیافتد ... و آن وقت برخی جاها طوری بالای منبر می رود که انگار آن ور داستانی است ، شاید هم این جبهه گیری ها برای لاپوشانی این وری داستان هایش باشد !! برای اینکه در نبودنم جای خالیم او را اذیت بکند ، خیلی دربسته به او گفتم که : " وقتی آنجا هستی ( راهپیمایی ) یعنی هستی ؛ آنجا که نباشی فرقی نمی کند اینجا هستی یا نیستی !! "

 

با آن دیگر دادو (!) قرار داشتم ، آنهم مرکز شهر ... رفته بود اداره ی دارائی و از آنجا اس زده بود ، وقتی داشتم وارد دارایی می شدم و می خواستم گوشی رابیرون آورده و زنگی بزنم ، دیدم از پله ها پائین می آید ؛ کمی باهم قدم زدیم و وارد بازار شدیم ... آن دیگر دادو (!)  از آن شهروندان نمونه و خاص است که زیاد به بافت سنتی و شلوغ شهر کاری ندارد !! رفتیم تا یک دوری توی بازار سنتی بچرخانمش ، اول وارد بازار زرگران و بعد وارد حیاط امیر شدیم و از تیمچه ی فرش وارد بازار اصلی شدیم ، قرار شد سر راه سری به یکی از دوستان قدیمی که با عبارت " رئیس بزرگ " یاد می شود بزنیم ...

 

کمی نشستیم و خوشان خوشان کردیم و وقتی داشت بازار غیبت گُل می کرد ، تلفنش زنگ خورد و من هم اشاره ای کردم و بیرون آمدیم ... باید یک تور بازارگردی برای دوستان برگزار بکنم !!!

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت 17:27 | نویسنده: دادو | چاپ مطلب 4 نظر