X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های دادو

فرق را ما می سازیم ...

 

ساعت از نیمه شب گذشته بود که به روستای ولایت رود رسیدیم و تا وسایل هایمان را ببریم و سر جایمان مستقر بشویم کمی طول کشید ؛ دمای هوا منفی 15 بود ... ولایت رود یک روستای کنار جاده ای است که شامل دو قسمت می شود ، پائین جاده و بالای جاده !!

  

 

صبح بعد از خوردن صبحانه ، آماده شدیم تا برویم پیست و استارت اسکی را بزنیم ... سر کوچه ای که شب را در انتهای آن سپری کرده بودیم مدرسه روستا قرار داشت ، نوبت قبل یکی از آشنایان محلی که فعلا در کرج ساکن است تعریف می کرد که بدلیل مشکلات زیاد و شهرنشین شدن روستائیان ، برخی کلاس ها تشکیل نمی شود و هر از گاهی مدرسه را باز می کنند که تعطیل هم نماند و نوبتی می آیند درس می دهند تا ساعات کاری معلم ها هم ناجور نباشد و خلاصه اینکه مدرسه با یک سرهم بندی نفس می کشد !!! این تعریف ها برای این بود که نشان بدهد چرا وقتی سر کوچه رسیدم و صدای بچه ها از حیاط مدرسه می آمد ، کنجکاو شده بودم تا سرکی بکشم !! توی حیاط پر از برف مدرسه که بی شباهت به پیست نبود ، بچه ها در زنگ تفریح بسر می بردند !! دختر و پسر و در سنین مختلف که از قد و بالای آنها معلوم بود !! چون دو سال در نهضت سواد آموزی بودم ؛ هر چند بعنوان حسابدار (!) با مراکز آموزشی و مدرسه و ... حس بسیار ضعیف و زنده ای در من مانده است ، برای همین رفتم کنار نرده ها و از بالا یک عکس از بچه ها گرفتم ...



http://s7.picofile.com/file/8236989084/IMG_20160130_093529.jpg

 

روز اول اسکی خیلی خوش گذشت ، بجز صف خلوت تله کابین که بدلیل در سایه بودن خیلی سرد بود ،آفتاب بالای سرمان بود و یک پیست فوق العاده زیر  پایمان ... درست است که همیشه دوست داریم پیست خلوت باشد ولی چون زیاد اهل حساب و کتاب نیستیم ،  خلوتی زیاد باعث می شود زیاده از حد خودمان را خسته بکنیم !! مخصوصا برخی ها که تصمیم می گیرند تا ریال آخر مبلغ ورودی پیست را اسکی بکنند تا خون به دل نمانند !!

 

آدم های اقتصادی که عموما ما آنها را بعنوان خسیس می شناسیم (!!) علی الظاهر قابل تشخیص نیستند ولی با یک حرکت و یا یک حرف ممکن است خودشان را لو بدهند ... آدمهای اقتصادی لازم نیست از طبقه ی پائین جامعه ( از نظر درآمدی ) باشند ، در بین این افراد رده های شغلی بالا بیشتر دیده می شوند تا رده های پائین !!! من حد وسط سه نفری بودم که باهم آمده بودیم دیزین !! یکی از ما سه نفر ، از همان اولی که می شناسم زیاد توی قید و بند چند دقیقه و چند دور اسکی کردن نیست ( شاید برخی دلایل منطقی دیگری بیاورند ولی من می دانم کمی فراتر از آن دلایل می باشد !! ) ، گاه سرش به حرف زدن با مربیان گرم می شود و شاید نصف روز همانجا بماند !! من به شرط حال دادن اسکی می کنم و هر وقت خسته بشوم می آیم پائین برای نازی بازی و استراحت و اگر حوصله نداشته باشم شاید یکراست بروم هتل و دوشی گرفته و بصورت کامل استراحت بکنم !! سومی از ما از آن اقتصادی های بظاهر خیلی منطقی بود که حرفهایش روی کاغذ قابل قبول تر بود تا در رفتار !! بقول خودش در سالهای قبل اولین نفری بودند که وارد پیست می شدند و سر آخر پیستورها آنها را از پیست بیرون می کردند !! مهم نبود که خسته اند یا نه!؟ کیف می کنند یا نه ؟! آنچه مهم بود ، حداکثر استفاده از ورودیه ای که داده اند !!! سالهای قبل یکی از این مقتصداللممالک ها با ما بود ، من به او گیر داده بودم که تا جائی که می تواند زیگزاگ پیچ هایش را عریض و فاصله ی آنها با هم را کم بگیرد تا نهایت استفاده را از پیست بکند و نگذارد حتی یک تکه ی کوچک حرام بشود !!! شاید هم یکی از دلخوشی های ما دو نفر تماشا و گیر دادن به رفتارهای آن دوست دیگرمان بود ... انسان ها برای اینکه بتوانند در کنار هم بمانند نام این اختلاف فکرها را اختلاف سلیقه می گذارند !! البته اگر روزی دستگاهی بنام " حرص سنج " اختراع بشود معلوم می شود چقدر از انرژی انسان ها بخاطر این اختلاف سلیقه ها هدر می شود !!

 

روز دوم وضعیت بمراتب بهتر از روز اول بود، البته طبق برنامه ی از پیش نوشته شده ، شب سوم را باید در هتل دیزین می ماندیم ؛ برای یک ریکاوری اساسی ، گرم و نرم و اصولی تر !!  پیشنهاد ماندن در جایی غیر از هتل مال نفر مُقتصدمان بود !! من حاضرم در این قبیل برنامه ها ، در صورت اجازه ی دوستانم یک اتاق خالی برای خودم بگیرم و تنها بمانم ، خیلی خوش می گذرد ...

 

قبل از رفتن به پیست ، رزرو اتاق را حل کرده و همان زمان دیدم دو طبقه از هتل دو را اختصاص داده اند به بچه هایی که از تهران می آمدند !!!!! مدرسه خارجی های مقیم تهران که متعلق به آلمانی ها بود و بچه های دختر و پسر بهمراه مربیان و شاید برخی والدین ، آمده بودند برای 5 روز اسکی در دیزین !! چند تن از مربیان اسکی را هم از قبل رزرو کرده بودند برای کار با بچه ها و مسئولین مدرسه در حال تقسیم اتاق ها و ... بودند ؛ دیدن یک دختر بچه ی چینی که به یک پسر بچه دو رگه ی ایرانی آلمانی می گفت " بزن بریم !! " دلچسب بود !! تقریبا همه ی کسانی که آنجا بودند و شاید 90 درصد آنها از طبقه متمولین جامعه محسوب می شدند ، از این روش و کیفیت آموزش حسرت به دل و تعجب به چشم ، مانده بودند !!!

 


http://s6.picofile.com/file/8236990026/IMG_20160201_135321.jpg

 

در دو روز آخری که در پیست بودیم ، این بچه ها را می دیدیم که در دسته های مختلف ، پشت سر مربیان اسکی می کردند و هر بار من یاد آن بچه های روستا می افتادم که در محوطه ی سرد و بی روح مدرسه ای که باز بودنش بخاطر آموزش نبود ؛ بلکه گذران معاش معلمین بود !! قدم می زدند تا بهترین دوران زندگی شان را در کنار هم سپری کنند !! نمی دانم باید کجا دنبال مقصر گشت !؟ پولش را نداریم !؟ نمی توانیم !؟ نمی دانیم چگونه باید عمل بکنیم !؟ زورمان به دهان مان است تا به بازوی مان !! ...

 

اگر دستــــــــم رسد بر چـــــرخ گردون

از او پرسـم که این چون است و آن چون

یکــــــی را داده ای صــد گونـــــه نعمت

یکـــــــی را نان جو ، آغشتــــــه در خون

 

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 15 بهمن 1394 ساعت 12:29 | نویسنده: دادو | چاپ مطلب 7 نظر