X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های دادو

یک روز توی شهر ...

 

امروز روز تعطیلی مان بود ، یکی دو تا کار داشتم . یکی سر زدن به دفتر روزنامه بود ، بیشتر برای دیدن دوستم و دیگر بردن چند قلم کار نمدی که سفارش خانم دوست دیگرم بود و سر زدن به کارگاه لیزر و ...

  

 

هوا آفتابی بود و خیلی سرد ... حس می کردم گوشهایم دارند یخ می زنند ، حوالی 10 بود و سر راهم یک ساندویچی باز بود ، تصمیم گرفتم برای فرار از سرما بروم یک ساندویچ بخورم (!) ولی مقاومت کردم و به راهم ادامه دادم ؛ وقتی از جلوی کتابفروشی نوبل رد می شدم مثل همیشه خاطره ی بدی که از یک برخورد نامناسب با صاحب آنجاداشتم یادم افتاد ، شاید بیست سال بیشتر باشد که تصمیم گرفته بودم به آنجا نروم و نرفته بودم ... سالها بعد صاحب آنجا فوت کرد و بعدها نمی دانم پسرانش آنجا بودند یا به شخص دیگری فروخته بودند ولی من هیچگاه آنجا نرفتم و هر بار که از جلوی آنجا رد می شوم ، یک بگومگویی با خودم دارم و بعد به همان تصمیمی که دارم راهم را ادامه می دهم ... کمی پائین تر از آنجا کتابفروشی شمس قرار دارد ، حتما به بهانه تماشا جلوی آنجا می ایستم و شاید سری هم به داخل کتابفروشی بزنم ؛ حتی اگر قصدم خرید کتاب نباشد !! شاید زندگی مجموعه ای از همین خوش آمدها و بد آمدها باشد ...

 

از کنار مصلی وارد خیابان طالقانی شدم ، خیابان خاطره انگیزی است ، هرچند این سالها بهانه ی تردد از آنجا برایم کم پیش می آید ... اکثر مغازه ها بسته بود ، آنها هم که باز بودن برایم خاطراتی زنده می کردند ؛ زمانی یکنفر تازه به دوران رسیده که گنگ از خواب بیدار شده بود مرا به یکی از این ساختمان ها دعوت کرد تا در مورد گردشگری با آنها همکاری بکنم ، کمی که حرف زد دیدم خالی تر از آنی است که بتواند گاری آرزوهایش را جلوتر بکشد !! یک منشی داشت که بدک نبود و شاید هم هارت و پورتش بخاطر خانم منشی اش بود (!!) سر آخر گفت : " من می خواهم در زمینه ی گردشگری ، دفترم توی کشور مثل توپ صدا بکند !! " گفتم : " ولی من همه ی زورم را بزنم بیشتر از ترقه نخواهد بود !! " پای آن ساختمان به آن جریان توپ و ترقه کمی خندیدم ...

 

کمی بالاتر باز خاطره داشتم ، یک زمانی دفتر بازرسی کل کشور آنجا بود و یک نوبتی کارم به آنجا افتاده بود و یک کشف خاص کرده بودم و تا مدتها از بابت آن کشف خاص خوش بحال بودم ، البته کار اصلی من با آن دفتر ، دادن کمی توضیح در مورد یک اختلاسی بود که رو کرده بودم و هیچ اداره و نهادی پیگیر کارهای من نبود !! نشان به این نشان که روزی که من رفته بودم آنجا ، توی روزنامه ها از اختلاس 40میلیون دلاری مدیر دخانیات حرف می زدند !! متصدی دفتر که پرونده ی مرا دیده بود یک نیمچه متلکی بارم کرد که " توی کشور 40 میلیون دلار می خورند و کسی پیگیرش نیست ، تو آمده ای دنبال 10 میلیون تومن اختلاس شهر را بهم بریزی !؟ " و من زبان دریده گفته بودم " آن که 40 میلیون دلار بالا کشیده حتمااز همین 10 میلیون تومن ها شروع کرده بوده !! " همه ی این خاطرات در فاصله ی چند قدمی که از جلوی ساختمان فوق رد می شدم یادم می افتاد ، بالاخره رسیدم به دفتر روزنامه و کمی انتظار نوبت و بعد کمی خوش و بش ، از عبارت انتخابی برای عنوان شهر در سال 2018 ، که آنجا هم در آن رابطه حرف می زدند ، پرده برداری کردم !! قرار شد برای عنوان انتخابی یک مقالکی هم بنویسم !!

 

آماده می شدم بروم کارکاه دوستم که عروسک های انگشتی و دستکشیِ نمدی را بیرون آوردم تا دوستم ببیند و ناگهان ژورنالیست ها ریختن روی میز دوستم و به تماشا مشغول شدند ، یک سانت کم می آمدم نفری یکی از آنها را برمی داشتند !! حالا یکی ببر را با گربه اشتباه گرفته بود به کنار ، ناگهان گوشی ام هنگ فرمود و بعد کلا خاموش شد و تعطیل !! می داند از چشمم افتاده است می خواهد از دلم هم بیافتد !! کمی انگولکش فرمودیم ولی افاقه نکرد و ضمن خداحافظی وارد ادامه ی روز شدم بدون اتصال به دنیای ارتباطات !! فقط یک شماره می دانستم و آن شماره ی خانه مان ...

 

در مسیر خط ویژه یک تاکسی خالی پائین می رفت و اشاره کردم بیاید مرا برساند !! همانجا بدون اینکه نگاهی به اتوبوسی بکند که کم مانده بود بالای سرش اتراق بکند خیابان را یک دور گانگستری زد !! آدمها را از روی قیافه نمی شود شناخت ، قیافه اش از معصومیت به امام جمعه می رفت و رفتارش نیم کیلو شرارت داشت آنهم از نوع پرچربش !! بعد از سوار شدن گفتم :" حالا خوب است که من خودم صدایت کردم ، کمی دیر می کردی باز منتظرت می ماندم ، خودت بخواهی مسافری را شکار بکنی چکار می کنی !؟ " گفت : " راست اش را بخواهی اتوبوس خیلی بزرگ بود ، ندیدمش !! !"

 

تمام مسیر روی منبر بودم و نکات آموزنده ی اخلاقی و اجتماعی به راننده تدریس می کردم ، تاکسیرانی که راننده ها را کیلویی و برحسب سفارش تاکسیدرمی ( تاکسی دار) می کند ، آموزش ضمن خدمتش را باید مسافرها زحمت بکشند !!! ولی خیلی از درس هایی که گرفته بود راضی بود ، اصرار داشت کرایه نگیرد ...

 

بعد رسیدم کارگاه دوستم که طبقه ی بالایش خانه اش می باشد ، تا یکی دو تا طرح را بالا پائین بکینم ، ساعت شده بود 14 !!! چند تا سفارش نوروزی داشتند و ماشین ها مرتب کار می کردند ، یک طرحی هم زدیم بعنوان " سفره هفت سین دانشجویی " !! یک نمونه هم زدیم و قرار شد بعداز اصلاحات نهایی ، یک تعداد زده بشود ، البته همیشه دیر می شود !! من فردا برای نوبت دوم ، دو سه روزی به دیزین می روم و دوست داشتم در این سفر از آنها به همراهم می بردم !!

 

http://s7.picofile.com/file/8235854376/photo_2016_01_28_22_59_52.jpg

 

http://s7.picofile.com/file/8235854326/photo_2016_01_28_22_59_47.jpg                         http://s6.picofile.com/file/8235854292/photo_2016_01_28_22_59_44.jpg

 


تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 8 بهمن 1394 ساعت 23:04 | نویسنده: دادو | چاپ مطلب 1 نظر