X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های دادو

عصر جمعه ...

 

از صبح تا عصر خانه نشسته بودم ، بهانه ای پیدا نمی کردم برای بیرون رفتن ، کله ی سحر یک هوسی کردم بروم کوه و بعد برگردم برای صبحانه نان تازه بگیرم و از این حرف ها ، ولی تا طرح برود طبقه فوقانی و مهر تصویب بخورد ، خوابیدم تا ساعت 9 !!

  

 

حوالی ظهر به بهانه خرید تا سر کوچه رفتم و باندازه ی بار یک وانت خرید کردم ، از سر بیکاری (!!) ، بهانه بیرون رفتنم خرید دوغ بود برای ناهار !!! وقتی به در خانه رسیدم یک پسر بچه ی ده ساله جلوی در ایستاده بود و انگار منتظر من بود ، این را از انگشتش فهمیدم که روی آیفون ما می رفت !!

 

- پسر خوب با کی کا رداری ؟

- شما طبقه دوم می نشینید ؟

- بعله ...

- شماره ی خانه ی ما را مادرتان دارد ، یک زنگ بزنید به مادرم تا در را باز بکند !! بیرون مانده ام ...

- کدام خانه می نشینید ؟

- این آپارتمان ، طبقه چهارم ...

 

توضیح زیادی لازم نداشتم ، آپارتمان بغلی ما را قرار بود خرداد ماه تمام بکنند ولی بدلایلی تمام نشد و به شهریور کشید ولی بازهم تمام نشد !! یکی دو نفر از پیشخریداران ، با کمی دعوا و مرافعه آمدند و باتفاق کلانتری و وساطت بیکاران اهل محل و ... در همان حال نیمه تمام ساکن شدند !! ساختمان در ورودی نداشت و اوایل با ریموت در پارکینگ را برای رفت و آمد باز و بسته می کردند ، بعدها برای ساختمان برق کشیدند تا در تاریکی نمانند ( برق ریموت از ساختمان ما تامین می شد !! ) ، بعد از کمی آب بردن از پارکینگ ما آب ساختمان را وصل کردند و همینطور قدم به قدم پیش می رفتند تا اینکه در کوچک را هم آوردند و نصب کردند و در پارکینگ خلاص شد ؛ یک روز بخواهید از در ریموت دار پارکینگ زندگی روزمره را بگذرانید می فهمید چه اتفاقی برای آنها می افتاد !!

 

خلاصه اینکه چند روز قبل هم یک دختر کوچولو که می دانستم ساکن آنجاست از من خواست تا یک شماره برایش بگیرم تا مامانش بیاید در را باز بکند ، هنوز خبری از آیفون نیست !! چندبار که در دسترس نداد ؛ دخترک کمی تا قسمتی شرمنده شده بود ولی بالاخره مادر جواب داد و فهمیدیم در راه پله درد دلش را برای همسایه ی پائینی خالی می کرد و برای همین آنتن نمی داد ؛ هنوز آسانسور هم راه نیافتاده است !!

 

القصه با پسرک آمدیم بالا و من در مقوای بزرگی که مادرم شماره تلفن ها را می نویسد تا بخواند ، به کمک پسرک شماره موبایل مادرش را پیدا کرده و بعد از چندبار تلاش موفق با یافتن مادر هاچ (!) شدم و پسرک را با یک شکلات که تازه خریده بودم راهی خانه شان کردم !!

 

===

 

عصر حوالی ساعت 18 بارش بفهمی نفهمی باران و برف داشتیم ؛ نه می شد گفت هست و نه می شد گفت نیست !! دوست ساکن رشت که حالا برگشته به آغوش مام وطن و پشت خط بود می گفت : " این چه بارانیه !!؟ " گفتم :" تو از رشت آمده ای ، این باران به چشم ات نمی آید !! در کویر به این می گویند سیل !! " می خواستم این شعر را هم بخوانم که ترسیدم حافظه ام را چشم بزند و نخواندم ولی حالا می نویسم ؛ " تو در کنار فراتی ندانی این معنی !! "

 

بارش نبود ، بیشتر حالت آب و جارو کردن شاعرانه را داشت !! موقع اذان باز همانجایی بودم که چندبار بودم ... هلا هی هی  هلا هی هی ، سعادت ها چه غافلگیر می آیند !!

 

مسیرم را ادامه دادم ، کم کم شبیه بارش برف می شد ولی باز نه آنقدر که در تبریز برایش حساب باز بکنند ، راه دوری رفتم و برای کمی رفع خستگی پیچیدم به ساختمان جدید انتشارات فروزش ، کمی قفسه ها را دید زدم ... تازه نقل مکان کرده بودند و از اوضاع قفسه ها معلوم بود ، در قسمت کتاب های کودکان یک قفسه خیلی اشتباه چیده شده بود ، کتاب های بیوگرافی سیاسی بین المللی از نوع خیلی سنگین ؛ مثلا زندگینامه ی استالین !! متصدی یک خانم نازی بود برای همین چیزی نگفتم اگر مرد جوانی بود همانجا می ایستادم تا قفسه را تخلیه و انتقال بدهد بیرون !!

 

چیزی لازم نداشتم برای همین دو فقره کتاب خریدم ، یکی دیوان شعر بود ، " کلیات علی آقا واحد " و دیگری از سری کتاب های کلید بود ، " آموزش کتیا " ، از آن دسته کتاب هایی بودند که همان موقع خرید به بهانه دادن به دیگران مُهر می خورند ؛ در بین درآمدهایم مقداری برای اشاعه فرهنگ کتاب خوانی هدر می رود !!

 

زیباترین صحنه ای که دیدم ، دختر بچه ی 5 - 6 ساله ای بود که با نا زو کرشمه و شیرین زبانی داشت بابایی را برای خریدن خر می کرد (!) توضیحات صوتی تصویری می داد و از مادرش هم هی شاهد می آورد !! ولی بدترین صحنه ای که متاسفانه همیشه توی خیابان دیده می شود ، یک زوج جوان در حالیکه قدم زنان رد می شدند با هم بگو مگو داشتند و از این صحنه ها حتی در حد خیلی کم هم خوشم نمی آید و تا چند دقیقه مرا دپرس می کند !!

 

بعد از دو نیم ساعت پیاده روی ، وقتی به در خانه رسیدم یادم افتاد برای گربه ها چیزی نخریده ام !! گفتم بیخیال ... و دوباره برگشتم از سر خیابان برایشان یک بسته سنگدان مرغ خریدم که فردا ، پیش شکم خالی آنها ، دست خالی نباشم !!!

 


تاریخ ارسال: جمعه 25 دی 1394 ساعت 21:28 | نویسنده: دادو | چاپ مطلب 2 نظر